شعر و ادب

این چه راز یست که هر بار بهار با عزای دل ما می آید؟

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من آسمان تو چه رنگ است امروز؟ آفتابی ست هوا؟ یا گرفته است هنوز؟   من در این گوشه که از دنیا بیرون است آفتابی به سرم نیست از بهاران خبرم نیست آنچه می بینم دیوار است آه این سختِ سیاه آن چنان نزدیک است که …

توضیحات بیشتر »

تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم

گرگ هاری شده ام هرزه پوی و دله دو . شب درین دشت زمستان زده ی بی همه چیز می دوم ، برده ز هر باد گرو چشمهایم چو دو کانون شرار صف تاریکی شب را شکند همه بی رحمی و فرمان فرار… گرگ هاری شده ام! خون مرا ، …

توضیحات بیشتر »